![]() |
![]() |
|
| چقدر در زندگی لحظه هایی هست که انسان دوست دارد تنها باشد. |
|
در جوانی آنگاه که رویاهایمان با تمام قدرت در ما شعله ورند خیلی شجاعیم ولی هنوز را ه مبارزه را نمی دانیم٬ وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم دیگر شجاعت آن را نداریم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 14:42 توسط میلز |
|
|
پدر بزرگ من (آقا جون) ديروز با دختر خاله مادر بزرگ خدا بيامرزم در سن 75 سالگي مثل دو تا كبوتر عاشق با هم عقد كردن.
مبارك باشه عكسشونو تا چند روز ديگه براتون ميفرستم.
خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 9:27 توسط میلز |
|
|
هميشه به خاطر داشته باش هرگاه به قله رسيدي، همزمان درهاي عميق نيز در كنارش دهان باز خواهد كرد.
اگر ميخواهي به بهشت دست پيداكني، ريشههاي تو بايد در خود جهنم پا بگيرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 دی1385ساعت 18:5 توسط میلز |
|
|
در میکده ام : چون من بسی اینجا هست
می حاضر و من نبرده ام سویش دست باید امشب ببوسم این ساقی را کنون گویم که نیستم بیخود و مست در میکده ام دگر کسی اینجا نیست واندر جامم دگر نمی صهبا نیست مجروحم و مستم و عسس می بردم مردی ، مددی ، اهل دلی ، آیا نیست ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 دی1385ساعت 16:39 توسط میلز |
|
|
سلام
اگه این یک شروع برای وبلاگ من باشه ترجیح می دم کمی درباره خودم بنویسم. امممممم خوب ولی این کار درست نیست چون اونوقت تعریف می شه پس بیاین درباره یک چیزه دیگه صحبت کنیم. مثلا این لوگوی معروف که تو وب سایتم گذاشتم. خیلی قشنگه و بعضی وقت ها بعضی آمدم ها می تونن این لوگو رو تو بعضی قسمت های زندگی من ببنین. خیلی تعجب کردین نه. اشکال نداره اگه می خواین از این بعضی ها پرده برداری کنین باید منو بیشتر بشناسین. تا بعد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 18:12 توسط میلز |
|
|
لب بر لب كوزه بردم از غايت آز
تازو طلبم واسطه عمر دراز لب بر لب من نهاد و ميگفت به راز مي خور كه بدين جهان نميائي باز از رباعیات حکیم عمر خیام |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 16:48 توسط میلز |
|
|
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانهام، مستم باز ميلرزد، دلم، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي! نخراشي به غفلت گونهام را، تيغ! هاي، نپريشي صفاي زلفم را، دست! و آبرويم را نريزي، دل! لحظه ديدار نزديك است مهدي اخوان ثالث (تهران، آبان 1334) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 16:32 توسط میلز |
|
|
سلام
ما هم اومديم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 16:12 توسط میلز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر قصه جويبار آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
86/02/01 - 86/02/31 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 |